اگر کلمهء «اسلندرمن» بمعنی «باریک اندام» را
بلاتین به گوگل بدهید، عدد نتیجه بالغ بر پنجاه و سه میلیون خواهد بود. بگفته ویکی
پیدیا «اسلندرمن» موحودی خیالی است که اولین بار در سال 2009 در سایتی توسط شخصی بنام «ویکتور سرج»پدید آمد.
این موجود خیالی در دنیای اینترنت «میم» نام
دارد. «میم» در اینترنت عبارتست از ایده یا سبک یا عملی که در فضای
اینترنت، پس از ارائه، طی شرایطی کثرتی عظیم بدست می آورد. سایت اولیه این «میم» جنبه
فکاهی داشت و در «فورم» سایت مورد بازی قرار گرفت. درست
همانند کلاف کاموا. هرکس ار راه رسید سر نخ را گرفت و تا آنجا که میتوانست کشید و
بعد رها کرد. دیگری آمد و همان نخ را برداشت و کشید و دیگری و دیگری. «اسلندرمن» در این
حکایت ها بصورت داستانی مطرح شد که طی آن موحودی خیالی راه را بر شکار خود می بست
یا او را باسارت میگرقت یا زهره ترک میکرد. موفقیت «اسلندرمن» خیالی
ظاهرآ ناشی از سردرگمی و «هردم بیلی» اینترنت است.
با اینکه استفاده کننده ها خوب میدانستند و میدانند که «اسلندرمن» خیالی
است اما خاصیت اینترنت که همانا هرج و مرج می باشد چنین است که اختیار ار کف بیرون
میشود و عجیب اینکه که شخص آنرا واقعی می پندارد. قبل ار اینترنت، در مشرق زمین،
یکی موجود خیالی زندگی میکرده باسم «مرد آرما» مخفف مرد آزماینده. مرد آزما بقول
بعضی ها نوعی جن بوده که توی بیابان و جاهای خلوت بی خبر جلوی آدما ظاهر می شده. «مرد آرما» می توانست خود را بهر شکلی در آورد. بعضی ها
بعد ار روبرو شدن با «مرد آرما» آنقدر می
ترسیدند که تمام موهای سرشان اگر سیاه بود یکدست مثل برف سفید می شد. در اخبار مورخه
13 خرداد 93 ،«ای بی سی» میخوانیم که:. جند دختر ده دوازده
ساله در بیشه ای تصمیم گرفتند تا یکی از همبازی های خود را بضرب چاقو بکشند تا دل
«اسلندرمن» را بدست آورند و ظاهر شود. اینک در اینترنت در کنار پدیدهء «اسلندرمن»، برخی
سؤال زیر را مطرح کرده اند: شاید ادیان هم چنین بوحود آمده است. یکی آمده است و
برای سرگرمی حکایتی را ذکر کرده است و این حکایت بر اساس «کلاغ چل کلاغ» دهان
بدهان گشته و آن جیزی شده که برای عدهء زیادی حقیقی و واقعی شده است. «لوسیوس آنائیس
سنکا» فیلسوف و نمایشنامه نویس و مشاور «نرو» قیصر روم
متوفی در سنهء 65 میلادی گفته است: <عوام الناس دین را واقعی و دانایان آنرا
کذب محض و حکومتی ها آنرا ابزاری بسیار مفید می دانند.> در
دیوان حافظ آمده است: جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه. چون
ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. یا خیام گوید: رو باده خور
و حقیت از من بشنو. باد است هر آنچه گفنه اند ای ساقی. قومی متفکرند در مذهب و
دین. جمعی متحیرند در شک و بقین. ناگاه برآورد منادی ز کمین. کای بی خبران راه نه
آنست و نه این. زنهار بکس مگو تو این راز
نهفت. هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت. بهر حال عده ای میگویند دو هزار سال
دیگر «اسلندمن» خیالی فعلی تبدیل به چه خواهد شد؟
Friday, June 6, 2014
Saturday, May 31, 2014
از ماست که بر ماست
مورخه ششم اردیبهشت 93. امریکا. مینه سوتا. دوربینی با انرژی خورشیدی آشیانهء عقابانی را نظاره میکند. تصاویر نشان میدهد که عقابی
اردکی را برای جوجهء خود آورده است و در شکم اردک تخمی وجود دارد که سالم باقی
مانده. عقاب بحکم غریزی تخم را زیر شکم خود می گذارد و روی آن می خوابد. بینندگان
در مورد عاقبت جوجه اردک نظرهای متفاوتی بیان کرده اند ولی بهر حال آنچه عیان
خواهد شد چه حاجت به پیش گویی دارد. در ادبیات یونان باستان داستان نویسی می ریسته
است بنام «ایسوپ». او شاید 2500 سال پیش زندگی میکرده. حکایت های
او بصور مختلف جمع آوری شده و در کتابخانه های یونان و انگلستان و عیره موجود است.
گرچه اثبات وجود «ایسوپ» کار ساده ای نیست اما آنچه مسلم است
بزرگانی جون ارسطو و هرودوت و پلوتارک از او نام برده اند و داستان هایی از او ذکر
کرده اند. یکی از این داستان ها «عقاب و پیکان» نام دارد
بدین شرح: کمانگری عقابی را با تیر بزد. عقاب چون خوب به تیر نگریست دید که
جوبی است مجهز به پر عقاب. در اینجا بود که عقاب گفت: از ماست که بر ماست. ناصر بن
خسرو قباديانى بلخى که 1000 سال پیش می
زیسته است و نه 2500 سال پیش و از او بنام« سیدالحکما» ذکر میشود شعر معروف عقاب را سروده< روزی ز سر
سنگ عقابی بهوا خاست. واندر طلب طعمه پر و بال بياراست... بسيار منی کـرد و ز تقدير
نترسيد... چون نیک نگهکرد و پر خويش بر او ديد. گفتا ز که ناليم که از ماست که بر
ماست>. قدیم ذکر منابع براحتی مقدور نبود چون کتاب ها فاقد فهرست
مندرجات و اندیکس بودند و شاعر بناجار می گفت: <ندانم کجا
خوانده ام در کتاب>. «ایسوپ» در یونان
می ریست و قبادیانی در عحمستان. شاید ناصر خسرو بهند نزدیکتر بوده تا یونان. قطعآ
این داستان در هندوستان هم موجود بوده، اما داستان دیگری هم هست که خیلی ها در کتب
دبستانی آنرا خوانده اند بنام قصة السلحفاة و البطتين. داستان
لاک پشت و دو مرغابی. همین داستان هم در قصه های «ایسوپ» موجود
است. مسقط الرآس این داستان کجا بوده؟ این داستان بهمراه کلیه و دمنه در زمان انوشیروان، 1500 سال
پیش، از هندی یا سانسکریت به پارسی ترجمه شده است که بدست اعراب مهاجم سوزانده شده
اما نسخه عربی آن و بعد ترجمه نیمه فارسی آن موجود است.
.
Friday, May 9, 2014
راحت تره فکرشا نکنی
مورخهء 13 اردیبهشت 93. ایرلند شمالی. مردی 29 ساله بخاطر ادرار کردن
در خیابان دستگیر شد. حین بازداشت مقاومت کرد و تفی خون آلود بروی مأموران انداخت.
وقتی پوزبند (ماسک) روی صورتش نصب شد، پوزبند را جوید و قورت
داد. در زندان هم مدفوع خود را بدر و دیوار مالید و از شستن تن و دست خود امتناع
ورزید و خواست بهمان صورت جلوی قاضی حاضر شود، اما در آخرین دقایق خود را شست و
لباس بتن کرد. سر انجام قاضی مربوطه او را به 28 زوز حبس تنبیه کرد. اینک مردک
علامت صلیب بر سینه کشید و رو به عرش اعلی کرد و گفت: بار الها، دستت واقعن درد
نوکنه. برییه 28 روز خیالمانا راحت کردی. شام، ناهار، صبانه با جای خواب. مجانی. جیمس واتسون، 85 ساله،
نیمه ایرلندی، برنده جایزه نوبل بخاطر کشف «دی ان ای» گفته است: اشکال ایرلند ی ها،
بر خلاف تصور عامه، مصرف بیش از حد مشروبات الکلی نیست بلکه عفلشان پارسنگ
ورمیداره. تمام سلول های پر ارزش مغزشان را با آت آشغال پر کرده اند. اینها نمی توانند
درست فکر کنن. جیمس جویس، شاعر و داستان سرای شهیر ایرلندی، مرگ
1941، هم معتقد بود که تعلیمات گمراه کنندهء کاتولیکی که
برمبنای تورات است مردم ایرلند را به جهل و نادانی کشانده و ابن بد بختی ها را
ببار آورده. خواجه نظام الملک یکی از ده ها وزیر معروف سلاطین عرب و مغول و ترک و
تاتار بوده. در واقع این اقوام خونریر هیچوقت مشاغل پر زحمت که خر حمالی است را
قبول نمیکردند و هنوز هم نمی کنند. او در کتاب سیاستنامه که اصلن معنی «پولی تیکس» را نمیدهد
و اخنصاص داشته به دستور العمل قتل و شکنجه مردم بی دفاغ و از همه جا بی خبر
عحمستان که دستی دستی افتادند توی چاه ویلی که نه راه پیش دارند و نه راه پس. در مورد انتخاب قاضی می فرماید: آنکس قاضی شود < که
عالم و زاهد و کوتاه دست تر باشد>. بزبون خودمون: تو کار دزدی
گاب پیشونی سفید نباشه. جایی دیه میگه در
عین حال قاضی خوب اونیه که هر چی میتنه زمین و باغ های مردمو مصادره کنه و به
سلطان بده. در فصل سی و نهم می فرماید:<مأمون خلیفه و امیر المؤمنین (هفتمین
خلیفهء عباسی) روزی با ندیمان می گفت <من دو امیر حرس (میر غضب) دارم و
کار هردو از بامداد تا شب گردن زدن است و دست و پا بریدن و چوب زدن و بزندان
کردن.> بگذریم، معاویه
که سلسلهء اموی را ایجاد کرد، نوهء امیه و برادر زادهء هاشم، سلسلهء بنی هاشم،
بود. اموی ها یعنی معاویه و یزید و اله و بله از 660 تا 750 میلادی بمدت 90 سال بر بلاد عرب و
عجم حکومت کردند و هی از عجمای کافر مسلمان شده کشتند و کشتند. آن وخت هم
وزیرهاشون عجم دم لیس بود. بعدش عجم ها خیلی زرنگی کردن و رفتند سراغ بنی عباس که از نواده های بنی هاشم
بود. یعنی بنی امیه رفت کنار و تحویل داد به عموزاده های خودش. عجم ها شادی ها
کردند! اینها هم، بمنه و کرمه، از 750تا 1258
میلادی بمدت 500 سال ناقابل بر سرزمین های وسیع عرب و عجم حکومت کردند و هی از
برده های خود یعنی عحم های کافر مسلمان شده کشتند و کشتند که نگو تا اینکه ورق
برگشت و اینبار نوهء چنگیز خان مغول بنام هلاکو خان غیر
مسلمان اومد و آخرین نواده بنی هاشم یعنی المستعصم
بالله را در کاخ مداین که دربار امیرالمؤمنین ها شده بود نمدمالی
کرد و جانش را نرم نرم گرفت که عرش اعلی تالاپی پایین نیفته. از 635 میلادی تا
حالا که 2014 باشه زن ها و دختر های سفید
و حوری وش عجمسان را عرب ها و مغول ها و تاتار ها خیلی دوست داشته اند. درست مثل
همین مسلمان های جهاد کننده بنام «بوکو حرام» که 200
دختر مدرسه را بزور برده اند تا بجای درس خواندن آداب زیر پای مرد
خوابیدن را یادشان بدهند. آن زنهای های عجم که از عرب های بادیه نشین جزیرة
العرب بزور حامله شده بودند هی زاییدن و هی زاییدن و لشکری عربزاده و ضد عجم بوجود آوردند. اینا
همه شجره نامه مستحکم دارند و نشون میده که سال 635 بابای عربش کی بوده! بعد هم، بالامجان،
نوبت رسید به پسر آشیخ حیدر و حکومت صفوی که ترک بودن. بهر حال، علما از چار گوشهء
ربع مسکون گله گله اومدن اصفهان نصم جهان. این علما خیلی بیشتر از گالیله و
نیوتون برای بشریت کشف وکشوف کردن که کتابهاشون توی خیابون سابق ناصر
خسرو به وفور پیدا میشه. اما محمود افغان خیلی حسودیش شد و آمد اصفهان و سر سلطان
حسین را که بامید ورود لشکر امدادی اجنه روز شماری میکرد پخ پخ برید. بعد نادر قلی
افشار آمد. افغان ها را بیرون کرد ولی برای صواب آخرت پا جای پای سلطان محمود
گذاشت و قتل عام هندو های بی دفاع را براه
انداخت. هی کشت و هی کشت. آخر سر سردارهای قشونش نادر را توی رختخواب کشتند. بعد
نوبت رسید، بالام جان، به ترک های قاجار «چشم در آر و بر
باد دهنده هفت شهر قفقاز». بعله، از زمان خلفای راشدین تا هذا یوم
التحریر همه اش یا در جزیرة العرب بکش بکش
بوده یا در عجمستان. اول خود عربها علیه خلیقه اول قیام کردن و خیلی از طرقین کشته شدن که
بجنگ «رده» معروفه اما توی اون یکسال خلیقه اول که عمرشا کرده بود فوت کرد ولی خلیقهء
دوم و سوم و چهارم را کافر های تازه مسلمان کشتن! بعد لشکر کشی بنی امیه و بنی
عباس به عحمستان منتقل شد و دست از عرب کشی برداشتند و عحم کشی توسط مغول و ترک و تاتار
و اینا و مینا ادامه پیدا کرد. «یا ایها العجم» حالا
فهمیدی چرا مثل ایرلند ها عاجز الفکری؟ بعله، تسبیح فکرت پاره شده. تا میای فکر
کنی حالت بهم میخوره. دوست داری در گوشاتا بگیری. راحت تره فکرشا نوکنی.
Thursday, May 1, 2014
پیش از من و تو
خیلی صبر کردم ببینم بلکه یکی پیدا بشه و به این تبلیغاتچی های
تلبزیون های محلهء عجم نشین لوس آنجلوس بک تذکری بده و حالی کنه که «حاج آقا،حاج
خانم، محضن لله کمی شعاع این تلبزیون های خودتونا «کوتاه» کنین. درسته که
از حراجی لباس امریکایی خریدین و پوشیدین و تسبح شامخصودی بدست گرفتین
و اخذ تصمیم در دنبای چند بعدی را راحت
کردین و در عین حال وخت حرف زدن مرتب «اوم اوم و اوکی اوکی» می کنین،
ولی به کی به کی قسم برای اصالتن امریکایی شدن کمی سوات موات بغیر جدول ضرب هم
لازمه. همون جور که عینک سوات نمیاره، مدرک جعلی «بی هیج دی» اونهم از
نوع افتخاریش اصلن سوات نمیاره. شما و اهالی عجمسون هوچ فرقی باهم ندارین بحز یک
مورد. شما تو لوس آنجلوس به تلبزیون عجمسون نگاه میکنید و اهالی عحمسون اگه بشه تعداد
خیلی کمی شون یواشکی به تلبزیون شما نگاه میکنند. یعنی فقط به عکس ها. لنگ و پاچه
ها و اینا و مینا. خیلی از پدر و مادرها هم
دیش چاهواره نصب نمی کنن چون میترسن دختر های ترشیده
شون هوایی بشن و سر از شیخ نشین ها در بیارن. بهمین جهت،«پش نهاد» میکنم که
بهتره حاج آقا ها و حاجیه خانوم ها که مث
آب خوردن سر از امریکا در آوردن، یه تک پا برن آموزشگاه زبان بغل «کله پزی رضا» نزدیکای
نون بربری مش قربون و کمی انگلیسی یاد
بگیرن. خیلی بده که آدم امریکایی شده باشه و مرتب فک و فامیل را برای سرمایه گذاری
به امریکا دعوت کنه، اما خودش هنوز دو کلمه انگلیسی دست و پا شکسته بلد نباشه. برای
اثبات این مدعا الاحقر شما را به تلبزیون های خودتان حواله میده: مدتی است که وسیلهء
خیلی خیلی لازمی در محلهء عجم ها تبلیغ مشه. حاج آقا ها و حاجیه خانما خوب میدونند
که در بیابان علاوه بر کفش کهنه، برای طهارت سه عدد سنگ و
یا کلوخ از واجبات است. البته، امریکا ئی ها بجای کلوخ از نوغی کاغذ سنباته
بنام «پی پر تی شو » استفاده میکنن که خدا نصیب نکنه.
عجمسونی که، بالام جان، از «بواسیر» مزمن رنجوره، بعد از سی و پنج سال هجرت به امریکا
نیاز شدیدی به همچه اختراع جدیدی داشته. مقدمتن برای روشن شدن ذهن لازمه که از «ویکی پیدیا» مطلبی را
ذکر کند. می فرماید: «بیده» نوعی توالت فرنگی است. این کلمه در اصل فرانسوی است ولی
بعاریه داخل زبان انگلیسی شده است. اولین بار یکی فرانسوی که لوازم خانگی درست
میکرد این وسیله را ساخت. برخی میگویند نام مخترع آن «کریستف دو
روزیه» بوده ولی این روایت مشکوک است. اولین بار اسم این وسیله در سال
1710 (توضیخ: 304 سال پیش و نه 34
سال) در ایتالیا شنیده شده. بهر
حال، نویسنده متن تبلیغ های تلبزیونی لوس آنجلوس «بیده» را از
شدت سوات «بی دیت» تلفظ میکند. واضح است که گویندهء در
اثر استمرار اقامت در امریکا کلمه تاریخ را که «دیت» باشد شنیده.
بهمین جهت غلط مترجن با غلوط گوینده قاطی پاتی شده و همین در آمده که می شنوید.
البته، بعلت عدم تماس با اهالی امریکا بعلت «ترحیم ها» و همچنین
عدم حضور اهالی بریطانیای کبیر و فرانسهء مهمان نواز در لوس آنجلوس، نشنیده که
اینان و تمام مردم جهان کلهم احمعین این وسیله
را «بیده» تلفظ میکنن. در
تبلیغات منتشرهء دیگر گویندهء بی نوای عجم زبان املای صجیح لغت «اورنج کانتی» را به
لاتین نمی دانست ولی اینفدر خارج از عجمسان جرأت و جسارت پیدا کرده که بدون بررسی
آنرا با املای غلط مدتها به لاتین روی تلبزیون گذاشت. در یکی آگهی که مربوط به
استخدام پرستار بود نویسنده تبلیغ نتوانست کله «لای سنس» را بلاتین بنویسد. هنور
فرق «هایفن» را با «دش» نمی
داند. هنور «تلفظ «تی ایچ» را یاد
نگرفته و عدد سه را «تیری» تلفط میکند. هنوز بلد نیست که ماه های انگلیسی را چگونه تلفظ
کند یا بکار برد. در این آش شله قلمکار استاد محترم دانشگاه «هار وارت» و «ام آی تی» میگوید:
آپریل، آوریل، ای پریل، آگوست، فوریه. در عی حال ماه اول میلادی را «جانوری» نمی گوید.
قارداش پیش اینکه امریکایی بشی، مردم سابق عجمستان برای تلفط ماه ها و مواد شیمایی
و اصطلاحات علمی نظم و قاعده ای وضع کرده بودند. نمی گفتند: «سدیم کلرید». میگفتند «کلرور سدیم
یدور نقره و ...». تا شما ها آمدین و از بالا تا پایین بهمه چی فلان کردین. حاج آقا
محضن لله پیچ این تلبزیونتا اونقدر وا کنید که صداش فقط بگوش اهالی محلهء عجمای
لوس آنجلوس برسه و بس. اینقدر در افشانی نکنید! اینفدر تعامل و تقابل نکنید.
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
Monday, April 21, 2014
کنیز مطبخی
مورخهء بیست و هشتم فروردین 93.امریکا. آمار های منتشره از سوی مراکز مبارزه
با امراض مسری نشان میدهد که تعداد زنان جوانی که سگ داری را بر شوهرداری و
بچه زایی ترجیح میدهند رو به افزایش است. دختران 15 تا 25 روی آورده اند به
نگهداری سگان ریر جثه، وزنی کمتر از 10 کیلوگرم. آمارهای رسمی دولت فدرال حاکی از
این است که ظرف 7 سال گذشته میزان «زک و زا» در میان
زنان 15 تا 25 سال به میران 9 درصد کاهش یافته است. در برابر این کاهش افرایش شمار
سگان خانگی از 34 میلیون به 41 میلیون مشاهده میشود. میگویند زنان امریکایی خواستار
بجهء کمتر و ازدواج دیر تر می باشند. بعبارتی دیگر زنان بجای بجه، سگ بغل می
کنند. اینان سعادت و شادمانی را در سیمای مهربان و حق شناس سگان دیده اند.
سگ بر آن آدمی شرف دارد، آدمی که زنان را کنیز مطبخی داند
Sunday, April 20, 2014
یادش بخیر
اردیبهشت. کوجه باغها. دیوار سنگچین باغها. درخت های میوه. شکوفهء های قشنگ هلو آلوچه زردآلو سیب. وزوز زنبورهای عسل. داخل شکوفه ها. وزش نسیم خیلی سرد. کت نازک.
زیر درختهای میوه. روی پلاس خیس از رطوبت زمین.
ترس و وحشت همه ساله امتحان نهایی از شش ابندایی تا شش دبیرستان. تراشیدن موی سر. مرتاض شدن. دل بریدن از هر هوسی. طبق رسم پسرها. نسل اندر
نسل. غمی پشت پسله های دل. غم تنهایی. غم بی کسی. عم رها شدن توی دنیای بی سرو ته.
آسمان آبی. چهل پسین های تعطیل ناپذیر بهار. رعد و برق شدید. بیرون زدن قارچ از زیر ماسه ها. قارچ
سفید درشت خوراکی. سفت مثل گوشت دل گوسبند. رگبار
شدید. فرار. پناه بردن بخانه. جلوی پنجره نشستن. باران را تماشا کردن. بر کوه خاکی
مقابل. بزرگتر از تپه ولی یکدست خاکی. جاری شدن آب باران از قله. پیوستن بهم.
پایین تر. گل آلودتر. ندیدن کسی تو کوچه. اگر هم دیده یشه بدون چتر. اصلن چتر چیه.
فقط اسمشا شنیدم. آخ کاشکی منهم یک چتر داشتم. میگن اگه بالای سرت بگیری خیس نمی
شی. راسی کی خلاص میشم از این کفش های خشک پینه دوری شده اروسی فراشی. خسته شدم.
عید بیاد تا گیوه بپوشیم. زمسون گیوه سفارش دادم. من نه یه بزرگتری. دو جورگیوه هس. کف لاستیکی و
گیوهء ملکی. ملکی گرونه. تختش از چیدن باریکه های قدک آبی
درست میشه. مثل آجر جینی. هر لایهء جدید روی لایهء قبلی. سفت کوبیدن به
لایهء زیری. قدیم گیوه لاستیکی نبود چون لاستیک نبود. بعد از اومدن تایر کهنه
ماشین بوجود آمد. رویه گیوه ها با دست بافته میشه. نخ پرک خیلی سفید و محکم. همه از میون رفتن. حیف بود. بافنده ها مردند. زن بودن.
بعضی ها یهودی. آخه یهودیا بجر چارقد باقی و رو گیوه بافی
اجارهءکار دیگه ای نداشتن. دورهء گیوه ها از چرم خام الاغ. بوی خوبی نداشت. اما بد هم نبود. بوی چرم خام خر. چرم
دباغی نشده. هر روز سر راهم به مدرسه راهمو کج میکردم تا از جلوی گیوه دوز ها رد
بشم. دزدکی نگاه کردن. سفت و سخت مشغول کار بودن. جرأت نمیکردم سراغ گیوه مو بگیرم.
بهمن و اسفند کجا عید کجا. بیست و پنج ریال برای یه جفت گیوه. از این بیست و پنج
ریال چقدر به رویه باف چقدر برای چرم دوره چقدر بابت لاستیک و نخ و سوزن و شمع
چقدر میموند برای گیوه دوز. اما بیست و پنج ریال هم کلی
پول بود. باشه عیبی نداره. عیده دیگه. لباس
نو. گیوهء نو. ولی عید یواش یواش قدم ور میداره. اما بالاخره میاد. خیلی ذوق داشتم.
یه روزی گیوه ها مو میگیرم. بو میکنم. همون بوی چرم خام خر. زیر بعلم میذارم. میام خونه. توی خونه پام میکنم. باش راه میرم. شبها میذارم ریر بالشم. خدایا کی برفا آب
میشن. کی کوچه خشک میشه. یه دفعه قبلنا بچگی کردم و پوشیدم. خیلی اشتباه کردم. فکر
کردم رمین خشکه. نه یخ زده بود. پا گذاشتم روش. یخش مثل کاغذ نارک بود. شکست. آب و
گل شل پاشید بالا. دورهء گیوهء نازنینم گلی شد. هم اون چرکین شد و هم دل من. لعنتی. دیگه بحال اول بر نگشت. آخه مگه میشه عید آدم
گیوهء نو نپوشه. خونه تاریکه. شیشه که نداره. همه اش در و پنجرهء چوبیه. پنجرهء
آلتی. بجای شیشه کاغذ چسبودن. تاریک. شب که بشه مادر بزرگ لامپای هفت نفتی را روش میکنه. از
ترس اینکه نشکنه میذارتش توی طاقجه. اول مرغا را جا میکنیم. طو طو طو طو. مثل بچه آدم پشت خروسه میاند. چه خروس با کفایتی. چه راه رفتنی. چه مدیریتی. بش حسودیم میشه. شبهایی که دیزی داریم عیش میکنم. آبگوشت توی کاسهء مسی سفید کرده کوچیک. با قاشق چوبی.
قاشق فلزی بعدها اومد. «تلیت» کردن نون توی
آبگوشتی که یک ورقه چربی پیاز روش وایساده. به به.
چه نونی. چه عطری. چه طعمی. راستی اون «بذر» ها
کجا رفت. منکه میگم توی دنیا هیج غذایی خوش مزه از آب گوشت نیست. شما چی. راسی مگه غدایی دیگه ای هم هست. دوغ ترش و کشک شور و اشکنه یا آش بنشن. دوغ توی
زمسون. چه زجری. مادر برزگ برودی کرسی را جمع میکنه. میخاد خونه را سفید
کنه. با چی. میره پای کوه و از معدنی طبیعی و آزاد نوعی خاک معروف به «گل اسپید» میاره. راسی چند قرنه با سواد ها بجای اسپید میگن سفید. اما«گل اسپید» در امان ماند. تغییر نکرد. روز سفیدکاری. روز
عزاست. مادر بزرگ مثل سگ میشه. باهمه دعوا میکنه. یه لباس کار گل و گشاد از قدک
رنگ نکرده و پاره بوره از گذر زمان بتن میکنه و با کهنه ای که داخل لگن دوغاب گل میزنه و با سر و صدای زیاد شلاق وار می کوبه به دیوار های سیاه شده از دود هیزم
تنور. «گل اسپید» بوی خوبی داشت. گمونم از ترکیبات سرب بود. مثل سفیدآب که زنها می برن
حموم باش چرک میکنن. قیافهء مادر بزرگ ترسناک بود. زن پیر
باشه و بی دندون. یا با دندون ها کج و چوله و نیمه شکسته و صورتی پوشیده از
دوغاب «گل اسپید». ادم
زهره ترک میشه. اما یه روزی خونه سفید میشه. دیگه تنور هم روش نمیشه. میگفت
عمو نوروز میاد. خاله عجوزه موهای سفید حنا زده اش را
شانه میکرد و کرکشا از پنجره بباد سرد چارچار
میداد تا ببره و نشون عمو نوروز بده و بگه که خاله عجوزه آب و جارو کرده و صد قلم
«ارا». بیاد بدیدنش. ما بچه بودیم و از کارهایی که
بزرگها با هم میکردن بی خبر بودیم. البته ما با جیوونا برزگ میشدیم. میدیدیم قوچ ها می پریدند کول میش ها. اونجای قوچه که
مثل هویج بود را می دیدیم. مال ما کجا مال اون کجا.
خنده داربود. برهء جندروزه هم می پرید کول بره های دیگه. راسی جرا. وختی به گاب و
خری توی کوچه مشغول جفت گیری می شدن کوچیک و بزرگ وامیسادن تماشا. وای که خر نره چکار میکرد. دندون قروچه. ماچه الاغه تخت وامیساد. خدایا اینا دارن چکار می کنن.
پس عمو نوروز هم میاد. خاله عجوزه با موهای حنایی قرمزش منتظره. اما میگن درست
همون وختی که عمو نوروز میآد خاله عجوزه خوابش می بره. خاک تو سرش کنن. حالا چه
وخته خوابه
Monday, March 10, 2014
بیا بریم از این ولایت من و تو
«ویلیام بریتل بنک» انگلیسی درسال 1872میلادی یا 1251 شمسی که مقارن میشود
با حکومت ناصرالدین شاه قاجار کتابی تخت عنوان «قجطی در
ایران» نوشته است که شامل مشاهدات
او از بندر عباس تا بندرانزلی میگردد. میگوید من در فاصلهء بوشهر- انزلی ناظر
فلاکت های قحطی بودم. زمان سفر او ماه آوریل یا فروردین ماه می باشد. اولین جسدی
را که دیده است مربوط میشود به زنی. میگوید: نزدیک شدن
به جسد بعلت تعفن شدید غیرممکن بود. اسب من بمحض رؤیت جسد در جا ایستاد. هر چه با
قنداق تفنگ باو ضربه زدم از جا جرکت نکرد. اینک رعد و برقی هم در گرفت و اسب از
ترس رم کرد. پایین پریدم که مبادا اسب مرا پا در زکاب بردارد و بعدآ استخوان های
شکسته ام در بیابان همانند سایر استخوان ها بر جای بماند. در صفجات
بعدی به تیر های تلگراف اشاره میکند که انگلیسیها تا هندوستان نصب کرده بودند. در
جایی میگوید: اردوگاه بعدی ما کازرون بود. برای خستگی در کردن قاطرها یک روز
توقف کردیم. برای من فرصتی فراهم آمد که مردم قحطی زده را از نردیک ببینم. یک روز
بعد از رسیدن ما عده زیادی به امید قوت و غذایی به نزدیکی اردوگاه آمدند. بعضی ها
روی زمین چمباتمه زدند. عده ای هم روی دیوار نشستند. بقیه هم روی زمین از بی حالی
دراز کشیدند: زن و مرد و کودک. حدود یک صد نفر. همه ژنده پوش و پاره پوره. بعضی ها
لخت عور بودند. اینها چنان بوی تعفنی میدادند که حتی از پشت دیوار هم برای من قابل
تحمل نبود. از هر سن و سالی. ولی وضع بچه ها فلاکت بارتر بود. زنها شبیه به عفریته
های افسانه بودند و مردها مثل کوتوله های مادر مردهء گور زا. در ادامه میخوانیم که در اصفهان با شیرنی گز آشنا
میشود و آنرا خیلی دوست می داشته. پژوهندگان تاریخ و وقایع نگاران دوره قاجار در
خصوص این قحطی مطالبی نوشته اند. شاید ذکر خوردن مردار و حتی خوردن اجساد یهودیان بنظر
اقرار آمیز بیاید. شاید دزدیدن بچه ها و کشتن و خوردن آنها قابل قبول نباشد، ولی
نگارنده خبر موثق دارد و با قاطعیت این موضوعات را تصدیق میکند. میگویند در قم کس
جرأت تنها راه رفتن در کوچه و معبر را نداشت. راست است! زنها را
می دزدیدند و میکشتند و میخوردند. راست است. گفته
میشود پدر و مادرهایی بچه های خودشان را کشتند و خوردند. راست است. مردم بی
رمق حال دفن کردن مرده ها نداشتند. راست است. هر محله
ای دخمه ای داشت که مردگان را بی کفن و دفن در آن می ریختند. این دخمه تا 50 سال
پیش موجود بود. این وقایع که در مدتی کمتر
از 100 سال بوقوغ پیوسته، صد سالی که مشتمل است بر 35 سال + 50 سال + باقیمانده ای
که وصل میشود به صد ها سال نکبت بار و سیه روزی. همه دلالت دارد بر پوچی حیات
مردمی فاقد سرپرست و سالار دلسور. پیشوایانی طماعی که یک سانت هم جلوی پای خود را ندیده
اند. یک انگلیسی بدون لشکر و سپاه از هندوستان برای جمع آوری اطلاعات بی باکانه در
ایران قحطی زده حرکت میکند. انگلستان برای کسب و کار و رفاه مردم خود هندوستان بد
تر از کازرون را مستعمره میکند و در خاک ایران و امتداد خلیج فارس ستون تلگراف یا
کابل تلگراف (راستی مخترع تلگراف و سوزن و نخ و انگشتانه کی بوده؟ یک مخترع
ایرانی نام ببرید.) نصب میکند تا با هندوستان در ارتباط باشد. بدور از حب و بغض
بگوید در این 70 یا 80 سال چه کالایی شکم این مردم قحطی زده را سیر کرده؟ دائی جان،
همهء بدبختی ها را بانگلیسی ها نسبت نده. 150-100 سال بعقب برگردد. بگو ببینم آنوقت هم
انگلیسی اینجا بودند؟ آگر آن ماده که در حال تعطیل شدن است از بین برود آیا مردم
کازرون و الباقی منبع تولیدی جانشین آن کرده است؟ برای داشتن استقلال اول باید نان
و آب مستمر داشت. نه اینکه از خارج بخری.
صنایع پیش کش.
Subscribe to:
Posts (Atom)






